
این خوابی بوده که من چند شب پیش دیدم برای اینکه متوجه شعر بشید تعریف می کنم در خواب زیبا رویی رو رویت می کنم چنان دل از من می بره که به تعریفو و تمجیدش مشغول میشم تا اینکه موجودی به نام شرم که در واقع شرم و حیای خودم بوده جلوم ظاهر میشه و منو نصیحت می کنه و در آخر منو کافر خطاب می کنه و زمانی که می خواد از دلبر زیبا رو عذرخواهی کنه وقتی چشمش به چشماش می افته خودش عاشق می شه تاحدی که از عشق و دلباختگی جون می ده .
ای حور من ، طیهوی من آهوی زیبا روی من
آیا شود تنها شبی آیی به پیش روی من
خوابم منور می کنی پر عطر و عنبر می کنی
درد از دلم پر می زند شادی مرا در می زند
در کوچه های بیکسی یک شب به من سر میزند
دستم بگیر ای با وفا با ناز و یک عالم صفا
با غمزه های آشنا خوابم محقق کن خدا
چون وصل یاران می رسد هجران به پایان می رسد
فریاد من از شوق تو بر عرش کیهان می رسد
ناگه میان شوق تو در حال عیش و ذوق تو
شرم آمد و خوابم ربود رفت از برم هر آن چه بود
((ای خواجه طوفان می کنی؟ سیل گناهان می کنی؟
شرم از خدا کن بی حیا بنشین دعا کن بی حیا
در مردمان مهتر بدی اینک چه شدکافر شدی؟ ))
رو سوی دلبر کرد و گفت خود را معطر کرد و گفت
چشمش به چشمت تا فتاد با لحن بهتر کرد و گفت
((ای بانوی نیکو سیر خوش قلب وخوش دست وکمر
نیکو چو آهوی ختن بر تو فدا این جان و تن))
هر دم شدش خیره به تو لرزان شدش در کوی تو
شرمم خودش را گم نمود چون روی تو قلبش ربود
دیگر اثر از شرم نیست دیگر نداند خود که کیست
دیدی چه گشته حاصلش خود غرقه شد اندر دلش
دیدی چه امد بر سرش عشق تو کرده باطلش
آنکه مرا کافر شمرد دشنام داد و خوار برد
با یک نگاه مست تو جان داد و از عشق تو مرد
حالا بگو ای ماه رو از هر جهت با گفت و گو
من بنده روی توأم سرگشته کوی توأم
گر معصیت ناید مرا من مست ابروی توأم
گو چون کنم با این دلم عشق تو گشته حاصلم
صد بار آزاری مرا بازم به عشقت مایلم
فرقی ندارد در کجا در کوی و برزن ، هرکجا
هر جا قدم بنهاده ای یا پیش هر دلداده ای
گردم تو را پیدا کنم آن گه ببین غوغا کنم
با اشوه ای ، با غمزه ای با شکوه ای ، با ناله ای
هوش از سر من برده ای افسارم از کف برده ای
نستانم از تو لعل و سر دست و لب و پا و کمر
آن سینه های خوش گـُهر لرزان چو قلب پر شرر
این رسم نامردان بُود ِنی شیوه مردان بُود
من تک به عشقت قانعم تنها به مهرت قانعم
گر تو کرم بر من کنی بر ناز چشمت قانعم
فرش دلم را باز کن باز آ ، قدم آغاز کن
مهر تو بر جان می خرم تنها تو هستی دلبرم
در شام تار بی کسی خواهم تو باشی یاورم
ای سرورم ، غم پرورم ای نازنینم ، گوهرمسلام
امروز می خوام راجع به کلمه بخل (خساست) چند جمله ای بگم .
تو معنای و برداشت اولیه به نظر می رسه که صفت خوبی نباشه ولی اگه بخواهیم بررسی کنیم می تونه دو حالت داشته باشه هم حالت خوب و هم حالت بد
اگه شما دارای ثروت ،علم ، فرهنگ و دارایی باشید و نخواهید اونو به صورت خداپسندانه در اختیار دیگران و هم نوعانتون قرار بدید همون معنای اولیه رو میده که البته خساست تو این زمینه خیلی بده
حالت دومش اینه که کسی یا چیزی بخواد آبروی شما رو به خطر بندازه یا اونو از شما بگیره اونوقته که بخل ورزیدن معنای خوبی پیدا می کنه و شما باید حافظ آبروی خودتون باشید و به راحتی از دستش ندید به شعر زیر توجه کنید :
دست طمع چو پیش کسان می کنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
ابراز نیاز کردن به دیگران رو مانند پلی فرض کرده که آبروی آدم به سادگی از روی پل نیاز از پیش ما می ره . خوش باشید
اگر اول هر تصمیمی با یک انگشت کوچیک یه تلنگر به پیشونیت بزنی
مجبور نیستی اخر کار
با مشت تو فرق سرت بکوبی.
ببخشید که خیلی وقت بود نتونستم آپ شم
امروز یه جور گفتگوی تمدنها از نوع موبایلیشو براتون آوردم امیدوارم خوشتون بیاد .






موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
گفتم به خود ای موج سرگردان
بنگرچه بودی و اکنون چه هستی
حاصل چه بود ازاین غرور بی دلیلت
اخربه دست صخره ی ساحل شکستی
منزل خداست؟
این منم مزاحمی که اشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟
الو....
دوباره قطع و وصل تلفن شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر
صدای من چطور؟ خوب و ساف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها دواست
دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناه گاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنی دوباره تا خدا خداست
دوباره....
(شعری از محمد ساده لوح)
به ان محراب پاکش ارزو کردم برایت
خوب دیدن
خوب بودن
خوب ماندن را![]()